از شهر خاکستری تا باغ ملی


شهر خاکستری، مردی که موهایش را در گوشه ای با دود خاکستری به خاکستری می کشاند را به خاک سرد بدرقه کرد تا هوای امروز تهران کمی آلوده تر شود. کوروش اسدی که جهان داستانی اش در متن ادبیات معاصر جا خوش کرده بود، خودش در گوشه و کناری می ماند یا چندسالی غیبت می کرد تا خدایی بر جهانش کامل شود. کلمه ها را نمی گفت، جمع می کرد برای روز مبادای نوشتن. وقتی می شد از حضور آرام و بی هیاهویش گذشت و دلباخته هیاهو و مانیفست هیاهوچیان شد، نمی شد اما، نه، نمی شد از کنار آفرینش هایش ساده گذشت; پوکه باز، کوچه ابرهای گمشده، باغ ملی.
مرگ زود از راه رسید و دیر بود برایش. برای او که قاعده بازی با مردم شهر را خوب بلد نبود.نبودن را خوب بلد بود تمرین کند برای ما که یاد نگرفتیم عادت کنیم به نبودنش، به غیبت های طولانی اش. فقط مانده بود تا آخرین رمانش را بسپارد به ما و نقطه پایانی داستانش را بگذارد. ما حیران و آرام صفحه آخرش هستیم هنوز.
کوروش اسدی نویسنده بزرگی بود، در تمام ابعادش. بزرگ می ماند و ابدی. فقدانش جبران ناپذیر است و ناگزیریم به آن.

افسانه فرقدان


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *