در شماره سوم تزرو و به قلم رسول کمالی خواهید خواند: ملتفتم؛ پس هستم. (۱)


نیستی-فقدان-هستی؛ بررسی تصویرسازی‌های رابرت فلاد

معرفت‌شناسیِ انسان همیشه گرفتار دو قطب متضاد است: از سویی، در ساحت مفاهیم نسبی و متکثر واقعیات زبانی موجود، رویکردی مطلق‌گریز را بر می‌گزیند تا به فهم، نام‌گذاری (تعریف) و تحلیل اجزای طبیعت نائل آید و از سویی دیگر، به‌دلیل تمایل ذاتی و وجودی (درونی) خویش، کشش به مطلق‌دانستن خود و یا یگانه‌بینی پدیده‌ها در مقام هستی دارد تا با تساهل بیشتر، شناخت و درک عمیق‌تری از «خود» و «پدیدار غیر خود» (جهان) داشته باشد. بر این اساس، او خودخواسته از چارچوب واقعیت‌های عینی و قراردادهای ذهنی زبان موجود می‌رهد و هرگاه که بتواند از شروط جزمی عقل خلاصی یابد، به دنیای تخیل و ذهن سوق پیدا می‌کند تا ساحت زبانی-شناختی خویش را گسترده‌تر سازد و به مدد آن، جهانی را پیش روی خود آورد که در آن انسان و زمان-فضا (به‌مثابۀ هستی) در دیالکتیک خود میل به یگانگی و همنهادی دارند؛ چرا که با این همنهادگی، هستی و هستنده امکانات نامحدودتری نسبت به واقعیات موجود پیدا می‌کنند.

و این آغاز پژوهش رسول کمالی در این شماره از فصلنامه است که شما را به مطالعه آن دعوت می نماییم…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *