داستان کوتاه ساحل نوشته ی آلن روب گریه برگردان سمر سیاحی

مقدمه
رمان نو را به نسبت انبوه مکاتب ادبی_هنری قرن بیست، می توان محدود به یک جریان ادبی دانست که حد فاصل دهه های پنجاه وشصت میلادی در پهنه ی رمان نویسی فرانسه درخشید وعمیقا وام دار ممارست های ادبی ساروت بود و نهایتا با انتشار پاک کن ها اثر روب گریه منتقدان را برآن داشت تا برای این هویت نوظهور در ادبیات، اصول و ماهیتی درخور تعریف کنند. سرانجام همین تلاش های پراکنده و نافرجام منتهی به عنوان حاضر گشت. نویسندگان بی ادعای این جریان که در میان آنها می توان از میشل بوتور، مارگاریت دوراس، ناتالی ساروت و آلن روب گریه نام برد، خود را عمیقا وام دار پیشینیان نظیر داستایوفسکی، جویس، پروست و معاصرین خود کامو و سارتر (که هیچ وقت آن را به عنوان یک نوع ادبی نشناخت)می دانستند.
در باب فرم ومعنا دررمان نو همین بس که بگوییم رمان نو فرزند عصر مصرف گرایی و زندگی جمعی عصر خویش است، همانطور که روب گریه می گوید: «عصر، عصر پلاک هاست». از این روست که مفهوم قهرمان در این نوع از رمان تنها به ضمایری شبیح گون تقلیل مییابند که افراد حاشیه ای و شکست خورده را در شرایط پیچیده و بی مفهوم بتصویر می کشند. به تبع این نوع نگاه به فرد، اشیاء از اهمیت و مرکزیت دو چندان بهره می برند و ارزش نمادین آنها دستاویز قلمفرسایی و تصویر سازی های انباشته ی نویسنده می شود. این توصیف سینماگونه از محیط و اشیاء، رمان نو را بیش از هر چیز به پدیدارشناسی نزدیک میکند که بجای پیشرفت تدریجی، هربار در خود تکرار می شود و رفته رفته تکمیل میگردد. بدین سان میتوان گفت در وصف این رهایی از معنا(که بسیاری آن را در این نوع ادبی مزموم میشمارند) و تمرکز بر تجربه های فرم محور است که ریکاردو رمان نو را «جستجوی یک نوشتار» می داند، چرا که چالش اصلی در آن، خود نوشتار است.
داستانی که در ادامه می آید بقلم آلن روب گریه از مجموعه ی لحظه ها انتخاب شده و به سال ١٩۵۶ در نشریه ی نیمه شب بچاپ رسیده است.

سمر سیاحی

ساحل

سه کودک در امتداد ساحلی راه میروند. دست در دست هم، کنار یکدیگر پیش میروند. تقریبا یک قد و احتمالا هم سناند، حدود دوازده سال. اما با این حال، وسطی کمی از دوتای دیگر کوچکتر است.
در کنار این سه کودک، ساحل کاملا خالی ست.
بستری ست ماسه ای و وسیع، یکدست بدون تکه سنگ، همچون جوی آبی کشیده به سمت صخره ی ساحلی که بی انتها بنظر میرسد، و در نهایت دریا.
هوای خیلی خوبی ست. آفتاب ماسه های زرد رنگ را با نوری عمود و شدید روشن میکند. هیچ ابری در آسمان نیست. باد هم نمیوزد. با اینکه ساحل تا افق رو به دریایی فراخ گشوده است، آب آبی و آرام است. بدون کوچکترین تلاطمی از باد.
اما با فواصل مشخص، ناگهان موجی، در چند متری از ساحل متولد میشود، با شدت خیزبرمیدارد و خیلی زود باز روی همان خط فرو مینشیند. در این حالت نمی توان گفت که آب پیش میآید و باز مینشیند؛ بلکه بالعکس گویی هر حرکت در همان لحظه تولید میشود. بالا آمدن آب ابتدا خاک ساحل را کمی فرو میبرد و سپس با صدای سنگریزه ها موج کمی پس مینشیند، بعد میخروشد و با رنگ شیری اش خود را از روی ساحل پس میکشد تا تنها بخش های خشک را تر کند. به ندرت موجی قوی میآید تا برای یک لحظه، اینجا و آنجا چند دسی متر بیشتر را تر کند.
و باز همه چیز بی حرکت میشود، دریا، صاف و آبی، دقیقا با همان ارتفاع روی ماسه های زرد ساحل، جایی که سه کودک شانه به شانه ی هم راه میروند، متوقف میشوند.
آنها مو طلایی اند. تقریبا به رنگ ماسه ها: پوستی کمی تیره تر و موهایی کمی روشن تر. هر سه عین هم لباس پوشیدهاند، شلوارک با بلوز کوتاه، هرسه با پس زمینه ی غالب آبی کمرنگ. دست در دست هم در یک خط راست موازی دریا و صخره های ساحلی با فاصله ای یکسان از هر سو، البته کمی به آب نزدیک تر راه میروند. آفتاب عمود هیچ سایه ای در زیر پاهایشان ایجاد نکرده است. در برابر آنها، ماسه کاملا دست نخورده، زرد و لغزنده از صخره تا آب گسترده شده است. بچه ها در یک خط راست با سرعت یکسان، بدون کوچکترین قدم اضافه، آرام و دست در دست هم پیش میروند. در پشت سرشان، ماسه های مزین به سه رد بجا مانده از پاهای برهنه ی آنها ، سه رد یکسان منظم از جا پاهای یکسان با فواصل مشابه، گود و بی نقص.
بچه ها مستقیم جلو را نگاه میکنند. نگاهی به بالای صخره ها در سمت چپشان یا به دریا که امواجش مرتبا بر روی ساحل می شکند، نمی اندازند. حتی برای درک مسافتی که طی کردند هم به عقب نگاه نمی کنند. راهشان را با قدم های یکسان و سریع ادامه میدهند.

خط سه گانه ی آنها همینطور پیش میرود، دورتر و دورتر و بنظر میرسد که رفته رفته کوچکتر و سنگین تر میشود و نهایتا به یک خط میرسد که ساحل را در تمام طول مسیرش به دو قسمت تقسیم میکند که به یک حرکت منظم و ظریف در انتهای مسیر می شود: بالا و پایین های متناوب شش پای برهنه.
با اینحال همینطور که این شش پای برهنه دور میشوند، در عوض به پروندگان نزدیک میشوند. نه تنها عقب نمیافتند بلکه مسافتی که بین این دو گروه فاصله انداخته به نسبت مسیری که طی شده خیلی سریع تر کوتاه می شود. خیلی زود بین آنها چند قدم فاصله است…
اما هنگامی که بچه ها به نزدیکی پرندگان می رسند، آنها بال می گشایند و می پرند، اول یکی، بعد دوتا و بعد ده تا…همگی، سفید و خاکستری، همان هایی که زمانی برای استراحت بر روی ماسه ها آمده بودند، کمانی را بر روی دریا تشکیل می دهند. و باز بال می گشایند تا در جهت همیشگی مسیر را تا مرز موج ها تا فاصله ی چند صد متری بپیمایند.
اگر همین تغییرات لحظه ای رنگ نباشد، در طول این ده ثانیه، لحظه ای که موج کف آلود در روشنای نور آفتاب می شکند، از این فاصله تلاطم آب به خوبی دیده نمی شود.
بی توجه به ردی که با ظرافت بر روی ماسه های دست نخورده بجا می گذارند، به موج های کوچک در سمت راستشان، به پرندگان که برخی در حال پرواز و برخی در حال راه رفتن هستند و حالا در پشت سرشان هستند، سه کودک مو بور در کنار هم، با قدم های یکسان و سریع دست در دست هم پیش میروند، صورت های برنزه شان که کمی از از موها تیره ترست شبیه هم است، با یک حالت یکسان: جدی، متفکر و شاید هم مغشوش.
اما با اینکه مشخصا دو تا از بچه ها پسر و یکی دختر است، رد پاهایشان یک شکلاند. موهای دختر تنها کمی بلندتر و حالت دارتر است و اعضای بدنش کمی ظریف تر، اما لباس ها کاملا مشابه اند. شلوارک، بلوز کوتاه هر دو با پس زمینه ی غالب آبی کمرنگ.
دختر در سمت راست، طرف دریا ایستاده و در سمت چپش، دو پسر که اندکی کوتاه ترند. پسری که سمت صخره ایستاده هم قد و قواره ی دختر است.
در مقابل آنها ساحل دست نخورده، یک دست و زرد گسترده است. در سمت چپ آنها، تا چشم کار میکند دیواری تقریبا عمودی از سنگ قهوه ای، در سمت راست پهنه ی دریا، آرام و آبی تا افق. سطح آب مملو از لایه های موقت است که خیلی زود در هم می شکنند تا تبدیل به کف سفید شوند.
موج کوچکی موج بر میدارد، با کف شیری رنگ، برای تصاحب چند دسی متر بیشتر از زمین خشک، خود را به ساحل می رساند و در سکوتی که برقرار است، آوای ناقوس از دور در هوا نواخته می شود. پسری که از همه کوچکتر است و در وسط راه میرود، میگوید: «ناقوسه». اما صدای سنگ ریزه ها که دریا فرو می کشد، زنگ ضعیف صدا را خفه میکند. برای شنیدن دوباره ی آواهای جدید که فاصله مختلشان می کند، باید تا اتمام هر دور صبر کرد.
پسر بزرگتر می گوید:«این تازه اولیه».
موج بر سر راهشان می شکند.
آرامش که برقرار می شود، آنها دیگر هیچ چیز نمیشنوند. سه کودک موبور دست در دست یکدیگر با همان ریتم ثابت راه میروند. در مقابل آنها دسته ای از پرندگان، که حالا دیگر محدود به چند رد پا می شوند که برای یک جابجایی ناگهانی جمع شده اند، بال میزنند و اوج می گیریند.
آنها همان کمانی را بر روی دریا تشکیل می دهند که زمانی برای استراحت روی ماسه آمده بود و باز بال می گشایند تا در جهت همیشگی مسیر را تا مرز موج ها تا فاصله ی چند صد متر بپیمایند.
از همه کوچکتر باز می گوید: «شاید این اولی نبوده باشه، اگر قبلی ها رو نشنیده باشیم…»
بغل دستی اش جواب می دهد: «همینطور که اینو شنیدیم، اونم می شنیدیم…»
اما آنها حتی به این خاطرهم وضعیتشان را تغییر ندادند، و رد پاهایشان زیر شش پای برهنه ی آنها، در پشت سرشان همینطور ادامه پیدا میکند.
دختر میگوید: «تا حالا انقد نزدیک نبودیم»
بعد از چند لحظه، پسر بزرگتر که سمت صخره ها ایستاده می گوید: «هنوزم دوریم» و باز هر سه در سکوت راه رفتند.
تا ناقوس ساکت می مانند، باز صدایی نامفهوم از دور در هوا شنیده می شود. پسر بزرگتر می گوید: «اینم از ناقوس». دو نفر دیگر جواب نمی دهند. پرندگانی که چیزی نمانده بود بهشان برسند، بال می زنند و پر میکشند اول یکی، بعد دو تا، بعد ده تا…
بعد تمام دسته، در چند صدمتری جلوی بچه ها، روی ماسه ها می نشینند و در طول ساحل حرکت می کنند.
دریا کم کم رد پنجه های آنها را پاک می کند، در عوض بچه ها که نزدیک به صخره، در کنار هم، دست در دست هم راه میروند. پشت سرشان رد هایی جا میگذارند که هر سه موازی یکدیگر در طول ساحل طویل، در کناره ی آب کشیده شده اند. در سمت راست کنار آب صاف و آرام، موج کوچکی درست در همانجا می شکند.

برگردان:سمر سیاحی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *